جـــمعه بوي يـــاس زهــــرا ميدهد
بـــــوي نيــــکوي مسيـــــحا ميدهد
جــــمعه معــــــــراج دل ما ميــشود
غنـــــــــچه امــــــيدها وا مـــــيشود
جــــمعه بر لبها نـــوايي ديگر است
زمــــــزمه در ماجــــرايي ديگر است
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 17:54  توسط مسافر بیابان
|
چقدر چله نشینی؟چهل ... چهل ... تا چند ؟
چقدر جمعه گذشت و نیامدی ، سوگند
*
به دانه دانه تسبیح مادرم، موعود!
که بی تو هیچ نیامد به دیدنم لبخند
که روزها همه مثل هماند - سرد و سیاه -
غروبها و سحرهاش خستهام کردند
کشاندهاند مرا روزها به تنهایی
گمان کنم که مرا منتظر نمیخواهند !
*
تو نیستی و جهانم پر از فراموشیست
جهان عاشقیام را غروبها آکند ...
تو نیستی که قیامت کنی به آن قامت
تو نیستی که درختان به خویش میبالند !
تو نیستی و ... چقدر از زمان من باقیست
*
چقدر بی تو بگویم غزل غزل، یکبند
به چشمهای کسی احتیاج دارد که
زند به شاخه ادراک خاکیاش پیوند
به چشمهای کسی که شبیه یک منجی
زلال، آبی، روشن - شبیه تو - باشند
*
چقدر چله نشینی ؟ چقدر ندبه و اشک ؟
چقدر بی تو سرودن قصیدههای بلند ؟
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:57  توسط مسافر بیابان
|
و من تا تو بیایی
چراغی را
تا آخر دنیا
پشت پنجره و شبها
. . . . روشن می گذارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:45  توسط مسافر بیابان
|
کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت
اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت
چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید
تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت
به کوچه های عبورت چقدر آب بپاشیم
یواشکی من و این چشم های مانده به راهت
هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم
صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت
چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت
نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر آهت
چقدر هلهله دارد طنین سبز طلوعت
چقدر همهمه دارد گدای این همه جاهت
چگونه جان بسپارم به پای سرخ ظهورت
به وقت گفتن این شعر و یا رکاب سپاهت
شکسته بال عروجم ز تیرهای معاصی
خدا کند که نیفتم ز دیدگان سیاهت
تمام شهر و محل را سپرده ام که بگویند
به هر کجا که تو هستی خدا به پشت و پناهت
دعاترین دعاها همین دعای نگار است
امان بده که بمیرم به پای بقیت الاهت
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:16  توسط مسافر بیابان
|
وقت غروب آفتاب روز جمعه، آسمون آرام آرام رو به سرخی به خودش میگیره دلها آرام آرام بغضش سنگین میشه
عالم پر میشه از احساس اندوه
می دویند این دل گرفتگی یعنی چی
همش هم به خاطر اینه که دل صاحبمون پر از درد و اندوه میشه که یه جمعه دیگه شد و رفت ولی امر فرجش به وقوع نپیوست
آخه می دونید چیه دل آقا مثل دلهای ما ها نیست که
تاثیر گذار به تمام عالم هستیه
دل شما هم گرفت
آخه دلش گرفته
حالا دوباره بریم یه هفته دیگه گناه کنیم
میگن وقت هست ! راحت باشیم ...وقت برای توبه هم هست
اصلا خودتون رو ناراحت نکنید که ! آقا نیومد هم نیومد
برای خودتو ن راحت زندگی کنید ! نمی خواد غم و غصه بقل بگیرید ! راحت باشید
حالا یکی نیست بیاد از شهر آقای ما امام زمان بگه که بریم ("عید"؟؟!! ) دیدنی
این همه میگن فلان شهر این آثار دیدنی رو داره فلان جا جای تفریحی داره بهترین منطقه آب و هوایی رو داره
رفقا شهر آقای ماهم قشنگه ها
آخه یه چیزی هم هست
ببخشید بچه ها نمی تونم بنویسم برمیگردم
چند ساعت بعد(( برگشتم ))
به همین سادگی ! گذشت گذشت گذشت ! آره رفقا چیزی نبود
برای ما یه بغض خیلی کوچیک بود ! که رفع شد
بغضی که باعثش خودم نبودم
یه موقعی هست که چیزی باعث میشه که بغض کنی
یعنی اینکه بفهمی موضوع چیه و از اون واقعه متاثر بشی و بغض گلوت رو بگیره
ولی واقعا فهمیدیم که بغض برای کیه و برای چیه
حالا سالیانه که عصر جمعه که میشه همه دلشون میگره و بغض میکنند
ولی متوجه نمیشیم که این دل گرفتگی و بغض برای خودمون نیست
این دل گرفتگی خیلی معنا داره اونقدر عظیمه که نمی تونیم درکش کنیم
آخه کم چیزی نیست که بنده یگانه خدا دلش میگیره
! بنده ای که دریاهایی از کمالات و اسرار و مخزن علم های الهیه
! درک این دل گرفتگی کار آسانی نیست
تو دنیایی که با غرور خودمون رو انسان خطاب میکنیم در صورتی که بوی از انسانیت نبریدم
آخه درک و فهم برای انسانه ! عقول و تفکرها برای انسانه
حالا با اینهمه دوری ما از انسانیت
! باز حجت خداست که میخواد یاد آوری کنه حجت بر شما تمام شده
! هر جمعه داره میگه
! شماها انسان هستید
! چرا به فکر نیستید
! چرا خدا رو فراموش کردید
بر گردید
! ....دیدی یادمون رفت فکر کنیم که چرا میگن آقا غریبه
! چرا غروب جمعه ها که دل میگیره اینقدر حال و هوا غریبه
... ! چرا
... ! چرا
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:41  توسط مسافر بیابان
|